گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

پدر مادرای عزیز حتما بخوانید

1391/12/15 9:46
نویسنده : مامان پسملا
219 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز سرکار که بودم آبجی فاطمه با من تماس گرفت که کاری برایش انجام دهم ، من هم قبول کردم . داداشم هم با من تماس گرفت خواست برایش پرینتر خانه را چک کنم و ایرادش را برطرف کنم . من هم که با مرتضی رفتم دنبال علی ، چند دقیقه رفتم خانه بابا تا پرینتر را نگاه کنم .پرینتر درست شد و رفتیم خانه مان. به خانه رسیدیم متوجه شدم موبایلم را خانه مامان جا گذاشتم .

بعدازظهر چون میخواستم موبایلم را از خانه مامان بیاورم ، رفتم خانه شان . اتفاقا میترا خانم و سمیه خانم هم بودند . بعد از دقایقی داداش مصطفی هم آمد . بعد فهمیدم مثل این که تولد مصطفی هست .میترا خانم کیک و کادو براش خریده بود . من که تازه فهمیده بودم .( بقیه عکسا را بعدا میزارم )

خلاصه یک ساعتی خانه مامان بودم که بابا آمد. من به بابام گفتم اگه بیرون کار دارید من هم با شما میام برم خونمون .بابام گفت :آره بیا میبرمت .

سوار ماشین شدیم بابا در مسیر خونه با یکی از آشنایان کار داشتند من و علی هم باهشون رفتیم .علی داخل ماشین بود من و بابا پایین بودیم و  احوالپرسی میکردیم . یهو دیدیم ماشین روشن شد و به جلو آمد و آقا و خانم را به گوشه دیوار قفل کرد ، خانوم پایش زیر لاستیک رفته بود و بلند داد میزد .من سریع رفتم داخل ماشین دنده عقب اومدم .هول شده بودم ...

داشتم دیوانه میشدم از طرفی خانوم میگفت پام درد میکنه از طرفی هم بابام ماشینو تازه تحویل گرفته بود و حالا درش باز نمی شد کلا جلوش رفته بود به داخل .

خدایا خیلی شرمنده شده بودم نمیدونستم چی کار کنم .

بابا منو رسوند خونه در راه به من گفت : حواست جمع باشه کلید را روی ماشین نزاری و ....

به خونه رسیدم به مرتضی زنگ زدم بیاد تا یریم از خانوم سربزنیم ...

دیشب اینقدر زدم تو سرم و گریه کردم ... که مدتها سرم درد میکرد.

تو رو خدا مواظب این قضیه باشید  هنوز حادثه میاد جلوی چشمم ... دارم دیوانه میشم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

رز
18 دی 91 9:43
عزیزم خیلی متاسفم